سفری به ادبیات آلمان

در روزهای برپایی نمایش‌گاه کتاب تهران امسال، اردیبهشت ماه، بود که از چهار کتاب آلمانی با ترجمه‌ی خانم کتایون سلطانی رونمایی شد. مومو از میشائیل انده و سه کتاب از یوتا ریشتر؛ روزی که یادگرفتم عنکبوت‌ها را اهلی کنم برای کودکان، تابستان اردک‌ماهی و دریا پشت ایستگاه قطار است برای نوجوانان.

با پایان بهار مثل هر فصل چند کتاب جدید برای ما، اعضای باشگاه کتاب افق، ارسال شد که کتاب‌های یوتا ریشتر هم در میان‌شان بود. همگی کتاب‌ها را خواندیم و شروع به تبادل نظر درباره‌ی کتاب‌های‌شان کردیم. هرچند داستان‌ها کودکانه به نظر می‌رسید، با بحث درباره‌ی‌شان مفاهیم ‌پیچیده شد و بعضی از سؤال‌ها بی‌جواب ماند. از طرفی بیش‌تر آثار ترجمه‌ای که خوانده بودیم، آثار انگلیسی و آمریکایی بود، در این اثر آلمانی مواردی هم بود که ما را با جغرافیا و فرهنگ آلمانی آشنا می‌کرد و برایمان تازگی داشت.

بالاخره قرار بر این شد که با کتایون سلطانی، مترجم اثر، گپ بزنیم تا بیش‌تر با فضای این کتاب‌ها آَشنا بشویم.

رؤیا: خانم سلطانی عزیز، برایمان می‌گویید چی شد که به سراغ یوتا ریشتر رفتید؟ و تصمیم گرفتید چند کتاب از ایشان ترجمه کنید.

کتایون سلطانی: من سال‌ها پیش با مترجمی ایتالیایی آشنا شدم که کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است را ترجمه کرده بود و چنان با شیفتگی از این کتاب حرف زد که تصمیم گرفتم حتما این کتاب را ترجمه کنم. منتهی به دلیل پروژه‌های دیگری که در زمینه‌ی ترجمه داشتم، این کار به تعویق افتاد. تا این که بالاخره امکانش برام فراهم شد.

محمدامیر آل‌ایوب: اگر بخواهید در یک جمله آثار یوتا ریشتر را معرفی کنید و نوجوانان را به خواندن آثار او ترغیب کنید، چه می‌گویید؟

کتایون: یوتا ریشتر ساده و صمیمی می‌نویسه. سبک نگارشش زیبا و شاعرانه است.

رؤیا: به‌نظرم نویسنده‌ی عجیب‌وغریبی است. دغدغه‌های متفاوتی دارد. مثلا در «روزی که یاد گرفتم عنکبوت‌ها را اهلی کنم» نگاه متفاوتی به تفاوت‌های فردی دارد. درعین‌حال دارد از یک فاجعه و جنایت انسانی می‌گوید. داستان پیچیده و چندلایه است به‌نظر من… شما درباره‌‌ی ایشان و زندگی‌شان اطلاعاتی دارید؟

کتایون: جالبه، در مورد نطرتون باید بیشتر فکر کنم. ولی در کل یوتا ریشتر شیفته سبک ماکسیم گورکی است و درست مانند او فکر می‌کنه برای بچه‌ها باید همان طور نوشت که برای بزرگسال‌ها، منتهی بهتر.

رؤیا: دقیقاً. بعد از خواندن «روزی که یادگرفتم عنکبوت‌ها را اهلی کنم» احساس می‌کردم بزرگ‌ترها باید این کتاب را بخوانند.

کتایون: بله کتاب روزی که یادگرفتم عنکبوت‌ها را اهلی کنم به درد بزرگسال‌ها هم می‌خوره. ما ایرانی‌ها اصطلاحی داریم که می‌گه خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو. انگار یوتا ریشتر می‌خواد این ضرب المثل را به نقد بکشه. خیلی از ماها برای این که انگشت‌نمای خلق نشیم دست به کارهایی می‌زنیم که خلاف باورهامونه، دوستی‌ها را زیرپا می‌گذاریم و…

رؤیا: اوهوم. انتخاب دخترک داستان بسیار سخت است… یک‌جور تصمیم‌گیری دردناک… برایم جالب بود که جامعه چگونه می‌تواند ریزریز جنایتی هولناک را مرتکب شود… برعکس آن‌چه برای مومو اتفاق می‌افتد… تا مدت‌ها بعد از خواندن کتاب درگیرش بودم.

کتایون: و من هم درگیرش هستم از دو سال پیش که ترجمه‌اش کردم و هنوز بغض می‌کنم وقتی یادش می‌افتم. بله خوشبختانه در مورد مومو طور دیگری بود.

چمران معینی: تفاوت‌های زیادی تو فضای فکری دوتا از کتاب‌هاشون دیده می‌شد. تو «دریا پشت ایستگاه قطار است» یه اعتقاد قلبی محکم به نیروهای پنهان بود، در حالی که تو «تابستان اردک‌ماهی» تمام اعتقادات‌شون زیر سوال می‌رفت. دلیل‌ش چی می‌تونه باشه؟ این رو حاصل عقاید خود نویسنده می‌دونین؟؟ تو ادبیات و فرهنگ آلمان هم این یه چیز عجیب محسوب می‌شه؟ یا عادی‌ه که نویس‌نده از عقیده‌ای بنویسه که شاید خودش هم قبول‌ش نداره؟

کتایون: بله عادیه که نویسنده خلاف اعتقادات شخصیش بنویسه. ولی حتی یک آدم معتقد هم در برهه‌هایی از زندگیش ممکنه دچار شک و تردید بشه و همه چیز را زیر علامت سوال ببره.

رؤیا: مرگ پیچیده‌ترین اتفاق زندگی است و تابستان اردک‌ماهی یک‌جور مبارزه است در برابر گریزناپذیرترین پدیده… این‌که ماجرای درگیری از نگاه دخترک روایت شده، برایم جالب بود. نویسنده می‌توانست یکی از پسرها را انتخاب کند تا راوی باشد ولی هوشمندانه از موضوع فاصله گرفته و جهان بزرگ‌تری را ساخته بود…

چمران: بعضی از حوادث و صحنه‌های کتاب”دریا پشت ایستگاه قطار است” اصلن ملموس نبود و متوجه نمی‌شدیم حوادث چه‌جوری دارن پیش می‌رن. برای همین داستان با یه حالت گنگ جلو می‌رفت. مثل صحنه‌های رد شد نوینر از روی پل، دیده شدن ناگهانی ول‌گردها جایی دور از پاتوق‌شون یا پیدا کردن خونه‌ی ملکه. درک نکردن این‌ها به خاطر تفاوت شرایط محیطی و تجربه‌های زیستی ما بود؟ یا تو نسخه‌ی اصلی هم این مشکلات برای مخاطبین هست؟؟

رؤیا: فکر کنم درک فاصله‌های مکانی کمی سخت بود از نشانه‌هایی که نویسنده گذاشته بود. نمی‌شد آن جغرافیا را خیلی خوب مجسم کرد.

[کمی بحث بی‌نتیجه بر سر تصور تصویرها]

رؤیا: جایی که نویسنده از آن می‌گوید، شبیه شهری واقعی در آلمان هست یا نه؟

کتایون: بله، می‌تونه هر شهری در آلمان باشه.

محمدامیر: من قضیه‌ی اردک‌ماهی رو نفهمیدم. اردک‌ماهی چه‌کار می‌تونست برای گیزلا بکنه؟ افسانه‌ای پشت این قضیه هست؟

کتایون: بچه‌ها وقتی می‌بینند دعاهاشون مستجاب نمی‌شه با خودشون فکر می‌کنن اگه بتونن اردک‌ماهی را شکار کنند، طلسم نابودی مادرشون پاره می‌شه. افسانه‌ای در کار نیست. بچه‌ها از شدت استیصال هیچ راه دیگه‌ای به نظرشون نمی‌رسه.

چمران: آیا جریان بچه‌های درون قلعه و باقی‌شون، چیزی مثل طبقه‌های مختلف اجتماعی نیست؟ از هم‌رنگ جماعت شدن گفتین؛ آنا تو خود قلعه هم مجبور نبود برای هم‌رنگ پسرها شدن، خودش رو مجبور کنه با شکار ماهی‌ها کنار بیاد؟؟

کتایون: این قلعه، قلعه ای پادشاهی نبود. بلکه فقط دو خانه ای که جنب قلعه ی قدیمی قرار داشتند و جزو قلعه به حساب می‌آمدند. آنا همرنگ جماعت شد موقع ماهیگیری، ولی با انگیزه ای بشردوستانه.

چمران: بچه‌های قلعه با بقیه بازی نمی‌کردن، حتا یه جورهایی خودشون رو از اون‌ها برتر می‌دونستن و اونا رو به شکل عامه‌ای می‌دیدن که تو روزمره‌گی غرق شدن. یه‌جورهایی شبیه قشر اصطلاحن روشن‌فکر تصویر نشده بودن؟؟ و یعنی داشت می‌گفت باکالوت شدن همیشه بد نیست. همون عقیده‌ای که می‌گه: هدف وسیله رو توجیه می‌کنه‎‎.

کتایون: باکالوت شده بود واقعا؟ نمیدونم، از زاویه جالبی به قضيه نگاه کردی. باید در موردش بیشتر فکر کنم. بچه‌های دیگه  هم دوست نداشتن با بچه‌های قلعه باز کنن. دنیاشون خیلی با هم متفاوت بود.

چمران: همون‌طور که عامه‌ی مردم دوست ندارن با اصطلاحن روشن‌فکرها برخورد داشته باشن، چون دنیاشون متفاوت‌ه.

محمدامیر: یه کم داستان یکنواخت بود. نویسنده یک راه هموار رو گرفته‌بود و تا آخر رفته بود. خیلی ناهمواری تو داستان ندیدیم که شوکه بشیم. شاید هم چون من زیاد تو این موضوعات کتاب نخوندم نظرم این باشه.

کتایون: طبیعتا در بیماری سرطان هیجانی وجود نداره.  این داستان به روح و روان بچه‌هایی پرداخته  که مادرشون سرطان داره.

چمران: به نظر شما مشخص بود که گیزلا خواهد مرد؟ خود نویس‌نده می‌خواست مخاطب بفهمه؟ چرا نویس‌نده تو این اثر، برخلاف دریا پشت ایستگاه قطار است، به دنبال تعلیق یا کشش و پیچیده‌گی خاصی نبودش؟

کتایون: به نظر من هم لااقل از اواسط داستان به بعد، با توجه به این که حال گیزلا روز به روز بدتر می‌شد، مشخص بود که پایان شومی در انتظارشونه. این که چرا نویسنده این داستان را طور دیگری نوشته چیزیه که پاسخش را باید در پیچیدگی‌های ذهنی نویسنده دنبال کرد و من جواب قاطعی نمی‌تونم به این سوال بدم.

چمران: توی روابط شخصیت‌ها می‌دیدیم که معمولن هیچ خانواده‌ای انسجام نداشت. تو خانواده‌ی آنا، پدر رفته بود. خانواده‌ی دانیل، پدر به خانواده اهمیت نمی‌داد. توی دریا پشت ایستگاه قطار است هم این مشکل رو می‌دیدم. واقعن تو آلمان اوضاع اکثر خانواده‌ها این‌طوری‌ه؟ یا این نویس‌نده این شرایط خاص رو انتخاب کرده؟؟

رؤیا: من فکر می‌کنم توی ایران هم چنین خانواده‌هایی وجود دارد البته. بهرحال یکی از مهم‌ترین مسائل جامعه‌ی امروز بشری همین نابسامانی‌های خانوادگی است. در ایران هم تعدادش کم نیست.  مخفی‌کاری بیشتری است.

کتایون: دقیقا. به اعتقاد من در ایران هم نابسامانی در خانواده‌ها خیلی زیاده. نگاهی بینداز به امار طلاق. از این گذشته خیلی‌ها هم می‌سوزند و می‌سازند…

رؤیا: آثار این نویسنده را دنبال می‌کنید؟ امکانش هست که دوباره از ریشتر ترجمه کنید؟

کتایون: بله، دلم می‌خواد که باز هم از یوتا ریشتر ترجمه کنم. اخرین کتابش یک ماه دیگه به چاپ می‌رسه و نقدهای خوبی در موردش خوندم. کتاب دیگه‌ای هم از ریشتر دارم که خیلی برام دلچسبه. اما می‌ترسم با اداره‌ی ارشاد مشکل پیدا کنه.

چمران: تو تابستان اردک‌ماهی تقریبن هیچ جریانی از خود مدرسه تعریف نمی‌شد. تو دریا پشت ایستگاه قطار است هم مدرسه اصلن وجود نداشت. البته چون بی‌خانمان بودن معقول بود. و تو کتاب دیگه‌ای که از خانوم فونکه خوندم هم هیچ اسمی از مدرسه نمی‌اومد. احساس می‌کنم مدرسه تو آلمان تبدیل شده به یه چیز کاملن معمولی، بی‌حادثه، بی‌هیجان. درست‌ه؟ اگه نه، چرا حرفی از جریانات مدرسه نمی‌شنویم؟

کتایون: خب بستگی به کتاب داره. در کتاب روزی که یاد گرفتم عنکبوت‌ها را اهلی کنم برای مثال، صحنه‌هایی هم در مدرسه اتفاق می‌افتاد. اتفاقا خیلی از کتاب‌های آلمانی به این موضوع می‌پردازند.

رؤیا: نویسنده چیزی رو می‌نویسه که به پیشبرد داستان کمک می‌کنه. به واقعیت رجوع می‌کنه، ولی الزاما نباید به اون پایبند باشه.

محمدرضا فرهادی: برای خودم که بیوگرافی خانم ریشتر رو خوندم خیلی جالب بود و نثر و قلمشون رو خیلی دوست داشتم. با توجه به این‌که دوتا از کتاب‌هاشون رو پشت سر هم خوندم خیلی علاقه‌مند شدم به ادبیات آلمان و اینکه بقیه کتاب‌های خانم ریشتر که ترجمه شده رو هم بخونم. به نظر من یکی از نکته‌هایی که می‌شه از تابستان اردک‌ماهی گرفت اینه که اتفاقات ناگوار هرلحظه که ما پیش‌بینیشون نمی‌کنیم اتفاق می‌افتن تو هرسنی که باشیم، و باید بتونیم تحمل کنیم این اتفاق رو. به هر حال من واقعا دوستش داشتم کتاب رو به چندین نفرهم دادم که بخونن اوناهم دوست داشتن و منتظر ترجمه‌های جدیدتون هم هستم که بخونم.

کتایون: خوشحالم که به سبک خانم ریشتر علاقه مند شده اید. آلمانی‌ها در ژانر کودک و نوجوان کتاب‌های بسیار خوبی دارند.

ثمین نبی‌پور: چطوری کتابی رو برای ترجمه انتخاب می‌کنین؟

کتایون: برای انتخاب کتاب قبل از هر چیز به نثر و شیوه‌ی نگارش نویسنده اهمیت می‌دم. این که کتابی جایزه برده یا نه برام اهمیت چندانی نداره. چون صرف جایزه بردن دلیل خوب بودن کتاب نیست. البته به اعتقاد من.

چمران: تو داستان تابستان اردک‌ماهی می‌دیدیم که بچه‌ها فارغ از جنسیت دوست‌های خیلی خوب و مهربونی بودن. در عین حال تو بعضی از آثار نوجوان هم مشکلاتی که تو دوستی دخترها و پسرها ایجاد می‌شه رو می‌بینیم. معمولن تو آلمان این مشکلات و احساسات نسبت به جنس مکمل، از چه سنی شروع می‌شه؟

کتایون: بر خلاف تصور بسیاری از نوجوانان ایرانی روابط دختر و پسر در اروپا اصلا افسارگسیخته نیست. خیلی وقت‌ها دختر و پسر بدون این که عاشق همدیگه باشن با هم صمیمی‌اند. اما عشق و علاقه به جنس مخالف هم پدیده‌ای بسیار طبیعی است و چون تابو محسوب نمی‌شود از پنهانکاری و تزویر هم در آن خبری نیست.

و کاری برای خانوم سلطانی پیش آمد و باقی سوالات‌مان را فردای آن روز، به مرور پرسیدیم.

چمران: تو سایت “goodreads.com” تعداد خواننده‌های کتاب‌های خانوم ریشتر، حتا از آثار معمولی ایرانی هم کم‌تر بود؛ این در حالی بود که هر کدوم به پنج‌شش زبان ترجمه شده بودن. نمی‌فهمم دلیل‌ش چی‌ه! چرا مترجمان و ناشران کتاب رو می‌پسندن ولی مخاطبان کمی می‌خونن؟

کتایون: اولا به این نوع سایت‌ها نمی‌شه زیاد اعتماد کرد. اگر این کتاب‌ها کم فروش بودند مطمئنا به چاپ چندین و چندم نمی‌رسیدند، آن هم با توجه به این که تيراژ کتاب در آلمان به مراتب بالاتر از تيراژ کتاب در ایرانه. ناشر آلمانی برای چنین کتابی در هر دوره کمتر از بیست تا سی هزار نسخه چاپ نمی‌کنه.

فاطمه حیدری: می‌خواستم بدونم به نظر شما، چه نکته‌ای در کتاب دریا پشت ایستگاه قطار است وجود داره، که خیلی‌ها می‌پسندنش، در حالی که بعضی‌ها معتقدن که کتاب یه روایت ساده رو دنبال می‌کنه که حتی باعث ایجاد کشش در خواننده نمی‌شه؟ خودتون اگر بخواید به این کتاب از یک تا ده امتیاز بدید، چه امتیازی می‌دید؟

کتایون: نظرها طبیعتا متفاوته. من اگر بخوام به این کتاب نمره بدم بهش نه می‌دم و به همین علت هم ترجمه‌اش کردم. مهمترین نکته‌ی کتاب به نظرم امیده. امید دو کودک بی‌پناه به آینده‌ای بهتر.

چمران: به نظر من هم یه اثر نمادین بود با لایه‌های معنایی عمیق. خیلی‌ها متوجه این مفاهیم می‌شدن و ازشون لذت می‌بردن؛ خیلی‌ها هم پیامی از این درون‌مایه نمی‌گرفتن، و فقط یه روایت معمولی و ساده می‌موند که شاید خیلی هم جذاب نباشه.

فاطمه: کی شروع کردین ترجمه رو؟

کتایون: ترجمه رو سال ۱۳۸۵ شروع کردم.

فاطمه: اولین کتابی که ترجمه کردین چی بود؟

کتایون: اولین ترجمه‌ام کتابی بود از اریش کستنر  به اسم سی و پنجم ماه مه.

فاطمه: برای ترجمه‌ی مومو چه قدر زمان گذاشتین؟

کتایون: ترجمه‌ی مومو شش ماه طول کشید.

 

چمران معینی، ۱۶ ساله، عضو باشگاه کتاب افق از کرمانشاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *