هم‌زمانی گذشته و حال و آینده

همه‌چیز از ایده‌ی یک معرفی کتابِ گروهی شروع شد؛ اعضای باشگاه کتاب افق می‌خواستند یکی از رمان‌های تألیفی را انتخاب کنند و درباره‌اش فیلم بسازند. نام کتاب‌ها یکی‌یکی آمد وسط و هر کسی آن را خوانده بود، حرفی می‌زد. از دختری که نبود تا و باز هم سفر. رأی و نظر اعضا متفاوت بود و عاقبت، سر رمان لالایی برای دختر مُرده توافق شد. کتاب تهیه و خوانده شد و بعد، پیام پشت پیام رسید. هر کسی که کتاب را می‌خواند، اعلام می‌کرد و نظرش را در گروه تلگرامی‌ می‌نوشت. شور و علاقه و حرف و بحث تا جایی پیش رفت که جای خالی حمیدرضا شاه‌آبادی پررنگ شد. هر کسی سؤالی و حرفی داشت که باید به نویسنده می‌گفت. زندگیِ حکیمه و زهره و مینا به زندگیِ خودمان گره خورده بود و نمی‌شد که کتاب را بعد از خواندن رها کرد و رفت. با حمیدرضا شاه‌آبادی قرارمدار گذاشتیم تا درباره‌ی رمان لالایی برای دختر مُرده گپ بزنیم و بالاخره، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست‌به‌دست هم دادند و این دورهمی مجازی شکل گرفت.

آن شب، زهرا که در روزهای نمایش‌گاه کتاب تهران در غرفه‌ی نشر افق حضور داشت تا به بچه‌ها و بزرگ‌ترها در انتخاب کتاب کمک کند، می‌گفت: «نوجوان‌ها و خانواده‌هایشان از این کتاب استقبال زیادی کرده‌اند و آن‌ها که کتاب را خوانده بودند، همگی راضی بودند و دنبال کتاب‌هایی این سبکی بودند.» حرفی که شادی حمیدرضا شاه‌آبادی را برانگیخت و گفت: «این شیرین‌ترین حرفی بود که امشب شنیدم.» آن‌وقت ناراحتی‌ و گلایه‌اش به‌خاطر جای دور از دسترس کتاب در غرفه کم‌رنگ شد و… خُب، بعد از آن حرف‌های زیادی گفته و شنیده شد؛ سؤال‌ها و جواب‌هایی که باعث شد داستان در ذهن ما ادامه پیدا کند. خواندنِ گزارشِ آن شب که به همتِ زهرا قاسملو و چمران معینی تهیه شده، برایتان جالب خواهد بود. در این‌ گفت‌وگو، علاوه‌بر زهرا و چمران، محمدرضا فرهادی، محمدامیر آل‌ایوب، فاطمه حیدری، عسل ابوالقاسمی و نوشین شجاعی نیز حضور داشتند.

 

چمران: «لالایی برای دختر مرده از آن کتاب‌هایی بود که برخلاف گروه سنی‌‌اش، خواندنش برای خیلی‌ها لازم و برای خیلی‌ترها جذاب است. با این‌حال، با کمی دست‌کاری داستان و جابه‌جایی شخصیت‌ها مخاطب اصلی آن می‌توانست بزرگ‌سال باشد. چی شد که دوست داشتید نوجوان‌ها طرف صحبت‌هایتان در این داستان باشند؟»

حمیدرضا شاه‌آبادی: «بعد از چاپ این کتاب، بعضی‌ها به من گفتند که چرا این کار را در قسمت بزرگسال چاپ نکردی؟ اما من دوست داشتم در ادبیات نوجوانان حرکت تازه‌ای کرده‌ باشم و از این بابت پشیمان نیستم. معمولاً رمان نوجوان خوب رمانی است که بزرگسالان هم دوست دارند. چون یک پای نوجوانان در بزرگسالی است.»

محمدرضا: «فضاسازی ابتدای کتاب از کجا به ذهنتان رسید؟ چرا تصمیم گرفتید که داستان در یک شهرک نیمه‌ساخته اتفاق بیافتد؟

شاه‌آبادی: «راستش موضوع دختران قوچانی از دوره‌ی دانشجویی در ذهنم بود. بعدها، دنبال راهی بودم که به بچه‌های امروز هم ربط پیدا کند و نتیجه همین داستان شد.

زهرا: «مدت‌هاست ذهنم درگیر دختران قوچانی شده. چه کتابی را معرفی می‌کنید تا درباره‌ی آن‌ها بیش‌تر بدانیم؟»

شاه‌آبادی: «کتابی هست به اسم حکایت دختران قوچانی از خانم افسانه نجم‌آبادی که نشر روشنگران چاپ کرده‌ و همه‌ی اطلاعات موجود درباره‌ی این دختران جمع‌آوری شده است.»

چمران: «خیلی از حوادث کتاب ذهن مخاطب را به شدت درگیر «زمان» می‌کرد. به‌ویژه حرف‌های محسن درباره‌ی نسبت. این‌ باعث می‌شد جریان‌های زهره را باور کنیم. درحالی‌که داستان می‌توانست جوری پیش برود که ما هم زهره را متوهم ببینیم. این یعنی خودتان هم طرف زهره را گرفته بودید؟ چرا او را باور داشتید و می‌خواستید ما هم باور کنیم؟»

شاه‌آبادی: «قطعاً باورش داشتم. کار نویسنده باور کردن آدم های است که دیگران باورشان ندارند و وظیفه‌‌اش رساندن صدای آن‌ها به دیگران است.»

محمدامیر: «لالایی برای دختر مُرده نام جذابی است. این نام چطور به ذهن‌تان رسید؟»

شاه‌آبادی: «اول اسم کتاب «جایی همین نزدیکی» بود اما آقای مهدی حجوانی پیشنهاد کردند اسم کتاب عوض شود و یک‌مرتبه این اسم به ذهنم رسید.»

چمران: «این داستان هم ریتم آرامی داشت و ماجرا در خانه‌های معمولی پیش می‌رفت و هم لحظه‌های هیجان‌انگیزی داشت. مثل لحظاتی که مینا در انتظار حکیمه بود، یا وقتی مینا روی داربست بود و می‌خواست پایین بپرد. این بخش‌ها برای جذابیت کتاب لازم است؟ دوست دارم بدانم که خودتان هم موقع نوشتن این صحنه‌ها یا پرداختن طرح‌ آن، هیجان‌زده می‌شدید؟»

شاه‌آبادی: «اگر خودتان هیجان‌زده نشوید، نمی‌توانید دیگران را هیجان‌زده کنید. شاید به نظر نیاید، اما من در داستان‌هایم از الگوی داستان‌های پلیسی استفاده می‌کنم تا تعلیق و هیجان به وجود بیاید. الگوی ایجاد تعلیق یک الگوی ثابت است و مهم این است که شما چطور از آن استفاده کنید.»

محمدامیر: «اگر پایان داستان واضح‌تر بود یا داستان ادامه پیدا می‌کرد، بهتر نمی‌شد؟»

شاه‌آبادی: «به نظرم این بهترین پایان برای داستان بود، گرچه خیلی از همکارانم معتقدند تنبلی کردم و آخرش را خراب کردم.»

چمران: «داستان پایانی ساده و تکان‌دهنده داشت. همان سطرهای آخرش که سیلی زدن دختر بود، و حتی خنده‌ی سرباز ما را حسابی لرزاند. برای نوشتن پایان داستان‌ها‌ از کجا الهام می‌گیرید؟ چقدر به پایان اهمیت می‌دهید؟»

شاه‌آبادی: «موقع نوشتن هیچ طرح و برنامه‌ای ندارم و می‌گذارم داستان خودش جلو برود و واقعاً نمی‌دانم آخرش چی می‌شود!»

چمران: «تخیل در داستان‌هایتان چقدر نقش دارد؟»

شاه‌آبادی: «راستش خیال و واقعیت خیلی با هم آمیخته می‌شود، اما حجم واقعیت بیشتر است. بیشتر شخصیت‌ها آدم‌هایی هستند که یک وقتی آن‌ها را دیده‌ام و دلم می‌خواسته برایشان کاری کنم.»

نوشین: «آن مجتمع نیمه‌ساخته در داستان واقعی بود؟»

شاه‌آبادی: «نه، ذهنی بود اما مکان‌های مشابه آن زیاد است. دوستی داشتم که در مکانی شبیه به آنجا زندگی می‌کرد و تعریف‌های زیادی از محله‌اش می‌کرد و من براساس حرف‌های او نوشتم. دلم می‌خواست مکان داستان یک جای معلق باشد، معلق بین بودن و نبودن.»

چمران: «چرا شرایط محیطی و درونی دو دختر اصلی داستان تفاوت زیادی داشت؟»

شاه‌آبادی: «من دنبال خلق دو دختر با دو محیط تربیتی متفاوت بودم تا تفاوت‌هایی را نشان دهم که یکی از آن خانواده‌ها به تنهایی نشان نمی‌داد.»

عسل: «در فصل‌هایی از داستان که درباره‌ی دختران قوچان بود، زبان رسمی و فعل‌ها به زمان گذشته بود. در فصل‌هایی که در زمان حال اتفاق می‌افتاد، فعل‌ها امروزی بودند. این‌که هر فصل با زبان متفاوتی بیان شود، از تکنیک‌های داستان‌نویسی‌تان بود؟»

شاه‌آبادی: «بله، تلاش کردم که فصل‌ها با فعل‌های گذشته، حال و حتی آینده (فصل فرار زهره از خانه) روایت شوند و هدفم این بود که تأکید کنم گذشته و حال و آینده، هم‌زمان وجود دارند.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *